۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

تمام آن روز

دم غروبی نشستم روی تخت داخل حیاط ، هوای شرجی ، صدای کولر گازی و ... رفتم پنکه رو آوردم گذاشتم روبروم و روشنش کردم ، هوا هنوز گرمه ... درینک با جیگر و یه سطل ماست خیار... جات خالی ،دیدم اینجوری کبابم سردش میشه از مزه میافته ... پنکه رو خاموش کردم و هی عرق کردم ، یک آهنگ ام کلثوم هم گذاشتم و باز هی عرق کردم ، بازم جات خالی / اردیبهشت 76 / آبادان...نامه ای برای تو که نیستی اینجا

لا مفهومه میدونم...خیالی نیست تو که با دستنویس من آشنائی ، میدونی مفهوم میشه

نقطه بی نقطه فعلن ...بابا تو که چشات دریاست و هی تو دلت ابر میسازه و بارونیش میکنه ، ما با این بارونا اقیانوس درست میکنیم ، هستیم و خواهیم بود ... میدونم اون چیزی که میخواستی نشد

۱ نظر:

Unknown گفت...

سلام خوبي اقا ادرس جديد مبارك

ديدي راي مون چه جوري پيچيد خدايي هر چي هم بگن سالم بود انتخابات ولي ظاهر مشكوكي داره مخصوصا كروبي