نمیدونم تا حالا به این نکته توجه کردی چرا تا اسم مغز میاد ، یا به کله پاچه فکر میکنی یا اگر از نوع خوراکی جدا شیم به یک آدم موفق و نخبه فکر میکنی؟!!! اصلن در مورد خودت هم قضاوت درستی نمیکنی ، انگار که تو کلّهء خودت گچه و مغز نیست؟ یا خداوند اون رو تو کلّهء گوسفند خلق کرد تا یک روزی بتونی اون رو بخوری...
بگذریم ، من چقدر دوست و رفیق دارم ، یکیشون اواخر اون سال گذشته از یک منطقهء ملعون به من زنگ زده بود و با هام صحبت میکرد ( یعنی نصیحت میکرد ) که آره سیاست برای ما ها نیست و برای امثال اوباما و... است و مذهب هم ربطی به ما نداره و برای کشیشها و ... است ،و تو هم هیچ وقت نه بحث سیاسی کن و نه بحث مذهبی ، چون تو کاری که سر رشته نداری دخالت بیخودی میکنی ، فقط به خواسته ای که داری فکر کن و در رابطه با اون هم مثبت باش. خوب این مطلب خیلی هم عالیه ولی این دوست ما به این توجه نکرد که من نه میخوام بحث سیاسی بکنم نه بحث مذهبی یا روشنتر اینکه من اصلن چرا باید یک همچین قصدی داشته باشم ، یا کلّن اینکه مگه بیکارم وقتمو الکی بسوزونم . اما نکته اینجاست : من دارم توی یک روز نسبتن خوب ، با اینترنت یه چرخی میزنم و یه گردشی میکنم ، حالا اینجا من هرچی سایت وا میکنم یا عکس یه بنده خدائی گو شه اش هست ، یا یک دعائی و جمبل و ممبلی دور ورشه یا یک خاطره ای از فلانی تو فلانجا که اینطوری و اونطوری ترکید و مرد... سایتهای اونور هم که همه ملعون و فیلتر و به زبان غیر آدمیزادن... به قولی یکی از ریشه های دشمنی خودم با بعضی از این ملاعنهء استکباری برای این هست که هم زبونشون رو بلد نیستم و هم خیلی فرّاره ، ادبیات خبیثانه اشون... ایست!!! حالا به یک نکته ای توجه کن ، حیفه تا اینجارو خوندی ، ببین از کجا مطلبم رو شروع کردم و با آرامش و خیلی راحت و الان کجا رسیدم ؟ مطلب الکی سیاسی شد ، جو عصبی و ... من نمیخوام سیاسی یا ... باشم ، وقتی اینطوری هست ...؟!!!
بگذریم ، مغز فقط خوردنی نیست یا مخصوص یک سری مخ ... خب من هم اگر موقعیت داشتم خیلی بهتر میتونستم باشم و الان هم هستم .
برام جالب شده که خیلی انتقاد کننده شدم ، زیاد از این و اون شاکی میشم و با اینکه دوست ندارم ولی پیش میاد . چرا اینطوری میشه هم اصلن یک شکل دیگری از ماجرا هست و اینکه چه فکری پشتش هست به من ربطی نداره ... باز توی یک روز نسبتن خوب نشستم و دارم تلوویزیون نگاه میکنم ، یکدفعه یکی از دوستان میاد که من رو ببینه ( حالا اینجائی که هستم هرجائی میتونه باشه چون تلوویزون توشه ، توطئه خنثا است اینجا ماهواره نیست) ، سلام و ... و میره سراغ تلفن دستی اش و میگه بیا این بلوتوث رو نگاه کن ، اینجا رو میبینی تو ایرانه؟ ... حالا این بلوتوث رو چطوری میشه دید ، کاری باهاش ندارم ، اساسا اون فیلم و عکس و غیره ای که شده بلوتوث!!! نه کیفیتش و نه نوع تصویر برداریش و نه محیط جغرافیائیش به ایران شباهتی نداره ، فقط یک نفر برداشته قبلش نوشته ، ...های ایرانی!!! جالب هم اینجاست که همهء اونهائی که توی این بلوتوثه هستن تابلو میزنن از اهالی یک جائی تو جنوب شرق آسیا هستند ... حالا تا بیام و برای دوستم روشن کنم بابا اینجا که ایران نیست ، این داستان هم بنا بر این دلایل مشخص هیچ ربطی به اینجا نداره ، خوب چون این دوست من اولش ، ...های ایرانی رو خونده توجیه کردنش سخته... حالا من خوش ندارم انتقاد کنم ولی وقتی اینقدر تابلو ...... این قضیه فرضی بود.
خوب وقتی فکر میکنی مغز همون نکتهء اول ماجراست ( همون نخبه هِ ، یا کله پاچه هِ) ، باید هم یک عدّه بیکاریشون رو به اضافهء زباله هاشون ، به فضای مغزت خیلی راحت منتقل کنن ... این نتیجه اش از دید من میشه ایجاد یک نقطه برای انتقادات بیهوده... صدها انتقاد بیهوده و بیخود هم میتونه ( و هست )، جزء یکی از دغدغه های فکری من در طول یک روز آرام باشه بدون اینکه من در نظر گرفته بشم. چرا من باید اینقدر راحت توی اینطور محیطی قرار بگیرم ؟!!!
خوب اگر این مطلب رو خوندی نظرت رو هم میتونم داشته باشم. Jul 09 09
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر